بيكن‌؛ منطقدانان از قبيل پدروي اسپانيايي و لول‌؛ روان‌شناسان‌، باز مانند پدروي اسپانيايي و قديس توما؛ استادان طب از قبيل تاديو آلدروتي و پيتروي آبانويي‌؛ دايرةالمعارف‌نويسان مانند مايرلانت‌، ونسان دوبووه‌، آلبرت كبير و بيكن وجود داشتند. به ويژه اين گروه اخير بسيار درخور توجه است و نشانه‌اي از تغيير زمان‌، و رشد دموكراسي است‌، كه در نتيجه اكثر دايرةالمعارف‌ها نه به لاتيني بلكه به زبان‌هاي ملي نوشته شد ــ ايتاليايي‌، فرانسه‌، كاتالونيايي‌، و هلندي‌. اكنون‌ لازم نيست در اين باره تأكيدي كنيم چون بارها از آن سخن خواهيم گفت‌.
باز گروهي جالب‌تر از كساني تشكيل شده بودكه مي‌توان آنها را اهل ((تجربه‌)) ناميد، يعني‌ افرادي كه ولو به خامي‌، روش و روح علوم تجربي را پذيرفتند: آرنولد ويلانووايي‌، لول‌، پدروي‌ اسپانيايي‌، پيترو اوليوي‌، پير غريب‌، ويلار هونكوري‌، جان پكهام‌، آلبرت كبير، راجر بيكن و بسياري ديگر. مثلاً هر پزشكي به‌طور شهودي اهل تجربه بود، و در اين مرحله از عمر بشريت‌ مطالعه‌هاي شهودي آن صريح‌تر مي‌شد. اين جريان بيش از آن آرام و نامحسوس بود كه توجه را جلب كند؛ حالاست كه مي‌توانيم با توجه به گذشته‌، اهميت آن را درك مي‌كنيم‌. اين خود عجيب‌ است كه برجسته‌ترين نماينده‌ٴ آن روش جديد، يعني پيامبر اصلي علم جديد، نه پيرو ارسطو، بلكه افلاطوني بود؛ و نه از دومينيكيان يا افراد عادي‌، بلكه راجر بيكن فرانسيسي بود! اين از عجايب تاريخ و چاشني زندگي است‌!
برخي از اشاره‌ها در مورد فيلسوفان غيرمسيحي هم صدق مي‌كند. مثلاً روح تجربي درميان‌ مسلمانان هم نشانه‌هايي از رشد خود را نشان داد. در هيچ مورد نبايد مسيحيت را به صورت‌ بخشي جدا از شرق در نظر بگيريم‌. برعكس‌، برتري نهايي آن بيشتر مرهون وابستگي‌اش به‌ مآخذ شرقي بود. مسيحيت داشت به فراتر از قلمرو اسلامي دست مي‌يافت‌، چون بر دوش آن‌ ايستاده بود. قديس توما به ابن سينا، ابن رشد، ابن ميمون‌، و غزالي متكي بود؛ دنس اسكوت به‌ ابن جبرول‌؛ لول به غزالي و شايد ابن عربي‌؛ سيژا و بويتيوس به ابن رشد؛ ويليام وِيْري به ابن‌ ميمون‌؛ والٰي آخر. اين مطلب تا بدان حد درست است كه تاريخ فلسفه‌ٴ ابن رشد، ابن سينا، ابن‌ جبرول‌، يا ابن ميمون را بدون توجه به قلمرو مسيحيت نمي‌توان كاملاً بيان كرد. اين موضوع‌ها فقط به گذشته‌ٴ مسلمانان يا يهوديان مربوط نمي‌شود، بلكه به گذشته تمام بشريت مربوط است‌.
ارتباط ميان شرق و غرب به طرق ديگري هم تثبيت شد ــ به طريق متقابل‌. مسلمانان‌، يهوديان‌، و مسيحيان دقيقاً از اختلاف ميان دين و فلسفه‌ٴ خويش آگاه بودند، و برخي از آنان‌ بخش اعظم عمر و نيروي خود را براي توضيح اين اختلافات و برتري دين و فلسفه‌ٴ خودشان به‌ كار مي‌بردند. از اين رو، مقدار زيادي آثار دفاعيه در دست است كه مسلماناني از قبيل ابن كمّونه‌، يهودياني همچون سليمان بن ادرت‌، و بيش از همه مسيحياني مانند ريموندو مارتين‌، پير پاسكال‌، رامون لول‌، ريكولدو دي مونته كروچه نوشتند ــ چون آنان بزرگ‌ترين مبلغان بودند و